تبليغاتX
بی تو هرگز

  نامه ای از دوستان گل :

  شب رفتنت عـــزيـــــزم هـرگز از يادم نميــره                 
   واسه هر کسی که ميگم قصه شو آتيش ميگيره

   دل مــن يه دريا خون بود چشم تو يه دنيــا ترديد
   آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خنديد                     

                    *****


 عشق خیلی زیباست . اما ما عادت کردیم تلخ نشونش بدیم چون خودمون تلخ تجربش کردیم .


اما خود عشق سراسر زیبایی و قشنگی های وصف نا شدنی است . منظورم همین عشقهای زمینیمان

است . اما این زیبایی ها شرط دارد . اولین شرط دیدن این زیبایی ها شروع یک عشق زیبا و درست است.


اگر زیبایی ندیدیم باید علت اشتباه رو در خودمون بیابیم.


دوباره همه ی باهم بودن هایتون رو به یاد بیارید.....................................................................

 روزهای قشنگی بوده مگه نه؟؟؟؟ پس می تونند دوباره تکرار بشند.  

                   *****

وقتي آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم يک بخش .

اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق 3 بخش داره :


1- آتش تو را ديدن

2- شادي با تو بودن

3- اندوه بي تو ماندن


+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384 و ساعت 4:43 بعد از ظهر |
   

    ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق
    که نامي خوشتر از اينت ندانم
    وگر هر لحظه رنگي تازه گيري
    به غير از زهر شيرينت نخوانم

    
   
 بسي گفتند:دل از عشق برگير
    که نيرنگ است و افسون است و جادوست
    ولي ما دل به او بستيم و ديديم
    که او زهر است اما نوشداروست

    
    
چه غم دارم که اين زهر تب آلود
    تنم را در جدايي ميگدازد
    از ان شادم که در هنگامه درد
    غمي شيرين دلم را مي نوازد

    
    اگر مرگم به نامردي نگيرد
    مرا مهر تو در دل جاوداني ست
    وگر عمرم به ناکامي سر ايد
    ترا دارم که مرگم زندگاني ست

                *****

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384 و ساعت 3:4 بعد از ظهر |

  امروز روزی بود چون جامی لبريز
  امروز روزی بود چون موجی سترگ
  امروز روزی بود به پهنای زمين.

  امروز دريای توفانی
  ما را با بوسه ای بلند کرد
  چنان بلند که به آذرخشی لرزيديم
  و گره خورده در هم
  فرودمان آورد
  بی اينکه از هم جدايمان کند.

  امروز تنمان فراخ شد
  تا لبه های جهان گسترد
  و ذوب شد
  تک قطره ای شد
  از موم يا شهاب

  ميان تو و من دری تازه گشوده شد
  و کسی هنوز بی چهره
  آنجا در انتظار ما بود

         ***

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384 و ساعت 11:7 بعد از ظهر |
   

         

*  من شنبه آمدم که ببینم تو را نشد
     یکشنبه آمدم همه صف بود و جا نشد

*   رفتم دوشنبه نذر کنم آستانه را
     آن روز هم قضا شد و نذرم ادا نشد

*   گفتم سه شنبه فکر تو از سر به در کنم
     زالوصفت خیال تو از من جدا نشد

*   اما چهارشنبه دگر هیچ کس نبود
     تا از دلم بگویم و اینکه چرا نشد

*   چون پنجشنبه شد به مزارم سری بزن
     بر سنگ من بخوان که چرا عقده وانشد

  جمعه تو هم کنار منی! شک در این نکن !
     دردی که جز به خاک مزارم دوا نشد !

              ****************
   واقعیت تان سرشار از حقیقت عشق باد !

   جوانانه در زیر آفتاب عالمگیر عشق ، گرم باشید و سبز ...

   بی خیال برف و زمستان و زمهریر!

         

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و پنجم تیر 1384 و ساعت 10:49 بعد از ظهر |