تبليغاتX
بی تو هرگز
yanliz92

امروز امواج نیستی از تو سخن می گویند؛

مرا که میشناسی و به یاد داری ؟

 قطعه فراموش شده ای که تنها از دنیا تو را میشناسد.

 پرستوی مهاجری که وقت سفر کر دنش رسیده.

 آواز گنگی و زمان خاموش شدنش فرا رسیده؛

مهربانم ،...

از پرنده های مهاجر بپرس آشیانه ام را

 و از قاصدکهای رقصان راز پنهان را

اگر به بن بست تاریکی رسیدی

 بدان آنسوی تو

در افق دری ست رو به جلگه خورشید

                                        آنوقت آشیانه ام را سقفی بساز...

 

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه بیستم آبان 1384 و ساعت 4:25 بعد از ظهر |

www.yanliz92.blogfa.com

                                     فقط دوستت دارم

چشمانت را می بوسم
که گريسته اند برای عشق
لبانت را
که سکوت کرده اند برای عشق
و گونه هايت را
که از عشق داغ است
برای دل بیتابت اما
چه می توانم کرد
جز دوست داشتن تو

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 و ساعت 11:55 قبل از ظهر |
www.yanliz92.blogfa.com

رفتیُ با رفتنت تیشه زدی به ریشه ی من....

رفتیُ با رفتنت همه ی خوشیهارو هم با خودت بردی....

نمیدونم بعد از این کی به درد دل من تنها گوش میده ....

 کی سرشُ میذاره روی شونه هامُ مرحمی به زخمهام میشه....

کی میاد زخمهای دلمُ التیام ببخشه....

من که قبل تو تنها بودمُ با اومدنت به همه ی تنهایی هام خاتمه داده بودی....

من که به با تو بودن عادت کرده بودم....

نمیدونم دوباره چه جوری باید بار این همه غمُ تنهایی رو به دوش بکشم....

تو رو خدا تنهام نذار....

دیگه کمرم شکسته ....

 نمیدونم چیکار باید بکنم با این همه بار غم....

مگه من چیکارت کردم که میخای تنهام بذاری....

اگه بدم اصلاحم کن., اگه ناراحتت کردم ببخش منُ ....

هر کاری میخوای بکن ولی تنهام نذار....

نفسهاتُ از من نگیر....

حداقل یه اثری از خودت بذار تو وجودم باشه که شاید بتونم دووم بیارم...

بذار حداقل به عشقت زنده باشم...

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 1:9 بعد از ظهر |