رفتیُ با رفتنت تیشه زدی به ریشه ی من....
رفتیُ با رفتنت همه ی خوشیهارو هم با خودت بردی....
نمیدونم بعد از این کی به درد دل من تنها گوش میده ....
کی سرشُ میذاره روی شونه هامُ مرحمی به زخمهام میشه....
کی میاد زخمهای دلمُ التیام ببخشه....
من که قبل تو تنها بودمُ با اومدنت به همه ی تنهایی هام خاتمه داده بودی....
من که به با تو بودن عادت کرده بودم....
نمیدونم دوباره چه جوری باید بار این همه غمُ تنهایی رو به دوش بکشم....
تو رو خدا تنهام نذار....
دیگه کمرم شکسته ....
نمیدونم چیکار باید بکنم با این همه بار غم....
مگه من چیکارت کردم که میخای تنهام بذاری....
اگه بدم اصلاحم کن., اگه ناراحتت کردم ببخش منُ ....
هر کاری میخوای بکن ولی تنهام نذار....
نفسهاتُ از من نگیر....
حداقل یه اثری از خودت بذار تو وجودم باشه که شاید بتونم دووم بیارم...
بذار حداقل به عشقت زنده باشم...
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت
1:9 بعد از ظهر |