چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من
چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو
چه بی بهانه میدود کلام من برای تو
چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من
چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من
چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله
چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره
چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید
چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید
چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم
چه اشکها ریخته ام برای از تو ... 
بی تو هرگز
~<* Sensiz Yaşayamam *>~
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت
12:51 بعد از ظهر |


