چگونه فراموشت کنم تو را ،
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم .
برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم . فکرم را نیز به تو می دهم .
بازوانم را به تو می بخشم ، و نگاهم از آن توست ، و شانه هایم که نپرس .
دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .
چگونه فراموشت کنم تو را .
که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد .
پیشترها سبز را نمی شناختم ، بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو
شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده ،
فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار.و بگذار عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم.
حال بگو چگونه فراموشت كنم ؟...
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم .
برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم . فکرم را نیز به تو می دهم .
بازوانم را به تو می بخشم ، و نگاهم از آن توست ، و شانه هایم که نپرس .
دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .
چگونه فراموشت کنم تو را .
که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد .
پیشترها سبز را نمی شناختم ، بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو
شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده ،
فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار.و بگذار عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم.
حال بگو چگونه فراموشت كنم ؟...

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت
4:34 بعد از ظهر |


