تبليغاتX
بی تو هرگز

بنام تنها دوست بشر

 

در یک نیمه شب تاریک که فقط سکوت حکم فرما بود در گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت.

گذشته ای که داشت ، با خاطره ها،شادی ها،غم ها و قصه هایی که، نقش داشت در بوجود آوردنشان

و نیز به حال که هم اکنون در آن زندگی میکرد و بازیهایی که در این قصه با آنها دست و پنجه نرم  می کرد. و هم به آینده به آینده ای که نمی شد آن را پیش بینی کرد. مثل زندگی حال او که این قصه را نیز می توانست در گذشته پیش بینی کند. و خدایی که در طول همه قصه همیشه بوده و هست.

 

او می دانست که شادی ها غم ها یش پایدار نخواهد بود این قانون بازی بود و کاریش هم نمیشد کرد

ولی شاید طبیعت او و یا هر انسانی بود که با اینکه می دانستند این زندگی فقط یک قصه هست. بعضی صحنه ها را با عشق و بعضی ها را با نفرت بازی می کردند اما او همیشه سعی می کرد که فقط روشنایی در قصه او باشد و بس.

 

 شاید کمتر کسی مثل او چنین تفکری داشتند و چنان سرگرم بازی های قصه شده اند که یادشان رفته این قصه هم مثل همه قصه های خوب و بد یه روز پایانی هم خواهد داشت. او لز لول هم می دانست که قایقش شکستنی بود. و همیشه سعی داشت تا این پایان را از یاد نبرد تا باعث شود در قصه خود از نفرت و بدی هیچ ننویسد چون این قصه وقتی نوشته می شود دیگر قابل پاک کردن و دوباره نوشتن نبود و اینو اون خیلی خوب می دونست...

 

وقتی که خوب فکر می کرد می دید دلیلی برای بد بودنِ نقش اول قصه اش پیدا نمی کرد چون قصه اش شاید کوتاه باشد. وقتی بعضی از برگ های قصه اش رو که در گذشته های دور و نزدیک نوشته بود ورق می زد بابا گفت: افسوس...

 

 چون نا خواسته و یا شاید خواسته،قصه های بدی نوشته بود قصه هایی که در نقش اول قصه رو از روشنایی ونور ... نوشته بود. دور و گیچ ((در به در)) کمی فکر کرد و علت رو به قصه اش همون دیو و جادوگر قصه ها که همیشه در قصه ها به شکل های گوناگون مردم رو گمراه می کردند. نوشت ولی او مثل مردم ساده لوح نبود و نباید قول دیو زشت قصه ها رو که او بهش شیطان می گفت می خورد.

 

قدرت پاک کردن چنین قصه هایی رو نداشت و این موضوع همیشه قلب او رو به درد می آورد. به یاد قلبش افتاد ولی به قلبی که دوسش به او هدیه داده بود دوستی که همیشه در آرزوی دیدنش بود و می دانست در پایان قصه موفق به دیدنش خواهد شد. پس به او پناه برد تا شاید با شنیدن صدای کوچولوی قصه ما قسمت های بد و تاریک رو پاک و پاکیزه کند.

 

با پی بردن به اصل قصه که سایر نویسنده ها به آن پی نبرده بودند تصمیم گرفت تا به گرفتاری ها و بدی ها و زشتی ها زیاد خودش رو ناراحت نکند چون پایدار نخواهند بود. تصمیم گرفت تا دیگر اجازه ندهد دیو قصه ها وارد قصه او شوند و اگر هم وارد شوند او مثل یک سرباز شجاع و یا مثل یک قهرمان به جنگ دیو برود.

 

با پی بردن به اصل قصه دیگر گذشت یرایش راحت و بعد از مدتی یه چیز عادی شده بود

با پی بردن به اصل قصه دیگر به سایه هایی که می خواستند او را ناراحت و اذیت کنند فقط می خندید و دیگر هیچ ناراحت نشد. و به شکرانه قلبی که دوسش به او هدیه داده بود برای سایه ها نفرین نکرد. بلکه از دوسش می خواست تا آنها را نیز روشن کند به اصل قصه تا شاید آن سایه ها هم دیگر در قصه خود ، تاریکی را راه ندهد و تباه نشود.

 

 با پی بردن به اصل قصه گاهی دلش هم می گرفت چون به برخی از نقش های قصه عادت کرده بود و به یکی عاشق (به یک فرشته زمینی ).چون کوچولوی قصه ما یک زمینی خسته بود و این فرشته فقط امیدی بود برای او ، برای به روشنایی رسیدن.

 

وقتی فکر می کرد که این قصه او نیز پایان دارد و تمتم این دوست داشتنی ها .(فرشته ، پدر ، مادر ،آرین ، قلم او ، تنهایی هایش و خلوتهایش و ... )زمانی خوابی بیش نخواهد بود دلش می گرفت .

ولی نه نباید ناراحت می شد چون شاید اگر قصه او پایان خوشی داشت و پر بود از عطر خوش بهشت اگر پر بود از خوبی ، اگر پر بود از گذشت و خوبی ، اگر پربود از عشق شاید بعد از پایان قصه دوستش که از اول قصه بود و می دید و می شنید و صبور بود و مهربان با خواندن قصه کوچولوی قصه ما ، همه عروسک های قصه رو که آنها هم پایانی خواهند داشت برایش برای همیشه زنده کند و تازه برای عروسک ها شخصیت های همیشه زنده و پایدار در کنار او بخشد.

 

فرشته زمینی صدای نغمه تنهایی کوچولوی قصه ما رو شنیده بود و حاضر بود تا پایان قصه با او باشد پس این حق رو داشت تا این قصه رو با هم بنویسند و به پایان برسونن . پس تصمیم گرفت تا همیشه با فرشته و بچه هاش بمونه تا فرشته هم به او کمک کنه در به کامل شدن . تا وقتی که کوچولوی قصه ما اگر گاهی یادش رفت که این فقط قصه هست و بس ، یادش بیندازه و کمکش کنه . تصمیم گرفت تا همیشه در کنار فرشته بماند و تکیه گاهی باشد برای وی . تا پایان راه . و آفتابی لب پشت بام آنها که به رفتارشان می نگرد.

 

و تصمیم گرفت به سایر زیبایی ها قصه اگر چه بسیار زیبا جلوه کنند دل نبندد. فقط به دوستش و به فرشته دل بست .

 

دست از نوشتن برداشت و باز هم در تاریکی و خلوت خویش به فکر فرو رفت . او به اولین شروع فکر می کرد و نیز به پایانی ... و به قصه ... و به خودش ... و به قصه هایی که باز از فردا باید نوشت . و به خوبی ها ... بدی ها ... به مردم . وبه این زندگی اسرار آمیز.

 

او می دانست و به خاطر این دانستن باید رفت . و می دانست که هیچ نمی داند. پس فقط باید راه را صبور صبور و آرام با همیشه به خاطر داشتن قصه ، می پیمود.

 

دیگر به اذان صبح چیزی نمانده و وقت بسیار اندک. (( همه چیز را فقط او می داند ... )).

                                                  

                                                                                 (( آرش میرزائی. شب دوشنبه 17/7/1385))

 

تنهاترین

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 3:16 بعد از ظهر |